

جمعه 13 مهر 86 ساعت 1:9 صبح
نورها سنگین اند
رنگ ها بی روحند
و فردا هرگز انگار نمیخواهد بیاید
من کنار آن پنجره ی قدیمی
(معراج گاهمان یادت هست؟)
هنوز منتظرم تا آمدنت را از دور ببینم
و دلم از شوق اینکه تو الان دزدکی صدایم میزنی در سینه بلرزد
صدای پایت هنوز در گوشم بهترین آهنگ است و
مژده ی آمدنت بهترین سوقاتی
آخرین روز رفتنت را خوب به یاد دارم
شعری که خواندی ...
(هنوز گرمی آن احساس گونه هایم را سرخ میکند)
و قولی که دادی...
قصه هایی که از دریا برایم میگفتی
که دنیای دیگری است و
روزی به من نشان خواهی داد چگونه باید دوست بود، چگونه باید عشق ورزید
چطور فراموش کنم قطعه ی بهشتی را که به من هدیه دادی
از همان روز منتظرم منتظر آمدنت
تا شاید سؤالی را که روزگار هر روز به سنگینی دردش می افزاید از تو بپرسم
همان سؤال...
بپرسم : محبوبم ، خودمانیم، قرار ملاقاتت با خدا انقدر مهم بود؟!
نویسنده : مصطفی.ا

خانه
پارسی بلاگ
پست الکترونیک
شناسنامه
RSS
![]()
* مهمانان عشقولک
179263
مهمانان امروز
178
مهمانان دیروز
48
* پیوندهای روزانه
* درباره عشقولک
* لینک به عشقولک
|
* دوستان عشقولک
* گفتگو با عشقولک
* اشتراک در خبرنامه
* فهرست موضوعی
عشقولک[106] . مهندس میر حسین موسوی . حمله به خاتمی . دوستت دارم خدایا.با همه مهربونیات و با همه نامهربونیام . عجب باشکوه است عشق ... .
* مطالب بایگانی شده
* موسیقی وبلاگ
* این وبلاگ توسط نیم نام طراحی و به دارنده آن تحویل شد * * حقوق تمامی مطالب به صاحب آن تعلق دارد *