

سه شنبه 17 مهر 86 ساعت 4:56 عصر
دستهای من و تو شوقهای کوچکی بودند
که میشد تنها اضطراب از دست دادن را بینشان فشرد
و خلاء زندگی را با سردی شان شهادت داد.
در آرام آن نسیم می اندیشیدم
که این خشک راههای بی مقصد
از التهاب پر پیچ کدام سراشیب تند
به شهر پرتنش اندامم جاریست؟
پشت اندیشه های مرده ام فغان کدام گلخانه ها رنگ می بازد؟
سطرهای فرو رفته در اعتقاد خاک را چگونه برگهای درخت می رقصد؟
و در این گذرگاه تاریک که فراتر از ابهام شناختی نیست
چگونه باورهایم را با برگ پیوند خواهم داد ؟
جز با سپردن در باد؟
و نبودنت را نمی کاویدم
ابدیت تنها در ابدیت مفهوم می یافت
جز آن هر چه بود درگدازه های این آرزو نابود می شد.
اکنون من ماندم با دستهای سرد با اضطرابهای فشرده شده
و تو
آری رفته ای
و من اندیشه هایم را در وزش سرد دستهایت سوزاندم ... .
نویسنده : مصطفی.ا

خانه
پارسی بلاگ
پست الکترونیک
شناسنامه
RSS
![]()
* مهمانان عشقولک
179136
مهمانان امروز
51
مهمانان دیروز
48
* پیوندهای روزانه
* درباره عشقولک
* لینک به عشقولک
|
* دوستان عشقولک
* گفتگو با عشقولک
* اشتراک در خبرنامه
* فهرست موضوعی
عشقولک[106] . مهندس میر حسین موسوی . حمله به خاتمی . دوستت دارم خدایا.با همه مهربونیات و با همه نامهربونیام . عجب باشکوه است عشق ... .
* مطالب بایگانی شده
* موسیقی وبلاگ
* این وبلاگ توسط نیم نام طراحی و به دارنده آن تحویل شد * * حقوق تمامی مطالب به صاحب آن تعلق دارد *