
شنبه 15 تیر 1387 ساعت 1:32 صبح
سلام.سلام خدمت دوستان عزیز که مدت تقریبا زیادیه خدمتتون نرسیدم.امروز روز جالبی باسه من بود.امروز طرف ما بعد از مدت ها اومد شهر ما ولی نیومدن خونه ی ما و رفتن خونه ی عموشون و ازونجا که اون و خواهرم خیلی دوستای صمیمی با هم هستن و مدت تقریبا زیادی بود که همدیگر رو ندیده بودن خواهرم تصمیم گرفت بره خونه ی عموی ایشون و از اونجا همو ملاقات کنن.منم که مدت خیلی زیادی بود که ندیده بودمش خیلی دلم هواشو کرده بود.خیلی که میگم شما وحشتناک خیلی حسابش کنین.به هر حال همونطور که گفتم امروز روز جالبی باسه من بود.از یه طرف پسر عمومو پس از 10 ماهو 8 روز دیدمش و از طرف دیگه عزیزترین کسم که بعد ار 10 ماه و 9 روز حالا موقعیتش پیش اومده که دیگه این دل تنگی به اتمام برسه.
حالا خانواده هم رفتن عروسی و من هم تنها تو خونه نشسته بودم که یهویی یکی از دوستان بهم زنگ زد و منو از این تنهایی در آورد و گفت که مایل هستش با هم بریم بیرون.منم که خیلی تو خونه تنها بودم و فکرهای عجیب و غریب سراغم میومد گفتیم که بهترین کار اینه که بریم بیرون و ازین تنهایی و تو خود بودن در بیایم.ما رفتیم بیرون و با دوستمون یه نیم ساعتی رو با هم بودیم که گوشیم زنگ خورد و دیدم که خواهرمه.زنگ زد و بهم گفت که ما اومدیم خونه و کسی خونه نیست و ما پشت در موندیم.والبته گفت که منم و... و منتظریم تا بیای و در رو باسمون باز کنی.منم که خیلی دلم هوای عشقمو کرده بود و مدت زیادی رو هم با دوستم بیرون نبودیم تصمیم گرفتم زود بیام و اینو بهترین موقع دونستم که این دلتنگی رو پی از 10 ماهو 9 روز به پایان برسونم. منم سریع از دوستم جدا شدم و خودمو رسوندم خونه.تو راه خونه بودم که با خودم می گفتم بعد ازین مدت که می بینمش چه حالی میشم.فکر میکردم اگه دیدمش این شور عشق و دلتنگی با دیدنش تموم میشه.همینکه رسیدیم خونه و چشممون بهش خورد و اون جهره ی ناز و خشکلشو دیدم یهو ضربان قلبم دو برابر شد.با خودم میگفتم نکنه ضایع بازی در بیارم نتونم خودمو کنترل کنم و هی تته پته کنم ولی خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد و تونستم خونسردجلو برم و ...
واین انتظار پس از 10 ماه و اندی به اتمام رسید.من که فکر می کردم با دیدنش این شور عشقی که با من بود کم میشه،کم که نشد هیچ بیشتر هم شد
و منم که اصلا حس نوشتن نداشتم تصمیم به نوشتن این پست شدم تا شما دوستانو از اومدن عشقم با خبر کنم.راستی قرار هست تو همین چند روزه کار رو تموم کنم و راز دل رو پس از 3 سال و اندی فاش کنم
پ ن1:طرف ما اهل شهر هم جوار ماست
پ ن2:خونه ی عموی طرف ما تو شهر ماست
پ ن3:البته خونه عموی طرف خونه ی عمه یمنم میشه
پ ن4:من و پسر عموم خیلی دوستای صمیمی با هم هستیم
پ ن5:البته من وقتی دوستمو ترک کردم و تصمیم به اومدن به خونه رو گرفتم نه باسه این بود که بیام و طرف رو ببینم .باسه غیرتی بود که داشتم چون خواهرم پشت در مونده بود

نویسنده : مصطفی.ا
شنبه 25 خرداد 1387 ساعت 1:53 صبح
دقایق به سرعت میگذرند
تصاویری از جلوی چشمانم در امتداد سیری مستقیم در حرکتند
به کنارم نگاه میکنم . چهره ای زیبا ولی بی رمق میبینم
چشمهایش نیمه باز هستند
لبهایش مثل قنچه ای نو شکفته در پائیز خشک و کوچک اند
دستان سردش به شیشه چسبیده اند .
شیشه از سردی دستانش اشک میریزد
من با ابروهایی گره کرده . به شیشه سرد حسادت میکنم
قلبم به آرامی میتپد
به بینی کوچکش نگاه میکنم
به بلندی پیشانیش نگاه میکنم
اوج خواستن را در تنم احساس میکنم
نور ماشینی که به تندی از کنارمان میگذرد دقایقی بازی نور و سایه را ایجاد میکند
همه چیز بی رنگ شده است
همه چیز سرد و مرطوب است
بازوهایم خشک شده .
سرش روی سینه ام می آرامد
سنگینیش را احساس میکنم
صدایی میشنوم
چشمهایم را باز می کنم .
روز دیگری آغاز شده و عشق شبانه ام را باید در شبی دیگر و رویایی دیگر جستجو کنم

نویسنده : مصطفی.ا



خانه
پارسی بلاگ
پست الکترونیک
شناسنامه
RSS
![]()
* مهمانان عشقولک
34145
مهمانان امروز
24
مهمانان دیروز
156
* پیوندهای روزانه
* موضوعات وبلاگ
* درباره عشقولک
* لینک به عشقولک
|
* دوستان عشقولک